روز افتتاحیه

مهمترین لحظه ای که تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ راه بیاندازم وقتی بود که " ندا " دستم را در سینما چسبید طوریکه انگار آنها تنها ریسمان متصل او به زمین در زیر پایش است، در آن سالن سرد "خوک" آشی نبود که دهانش برایش بسوزد پس به آهستگی سرما بر او مستولی شده و به ناچار به دست من پناه آورده بود . او تکیه گاه می خواست و من همچنان سرگرم تماشای فیلم اما بعد از این ماجرای به ظاهر ساده که افکارم را مشغول نمود و در تقابل با آن همه اش به این فکر می کنم که اگر در سالن تاریک سینما او از من گرما می خواست و پناهی که به او ندادم پس در مابقی زندگی چه ؟!

خیلی وقت بود که می خواستم شروع کنم تا همین حادثه کوچک مسبب شروعی دوباره شد اگر جایی نبود که چیزی نمی نوشتم مطمئنا این ها به باد فنا می رفت مکانی که احساس می کنم میشه در آن چیزی بنویسم تا آزادتر شوم می دونم خیلی ها ممکنه به من بخندند که دوباره سر پیری و معرکه گیری! یا تشبیه کنند دوباره نوشتن تو محیط وبلاگ بعد از اتمام دوره وبلاگ نویسی یک کار بس احمقانه است اما اومدم اینجا که خیلی چیزها رو از دست ندادم و خیلی چیزهای مهمتر را فراموش نکنم شاید جای بهتری دیدم دوباره اسباب کشی کنم ولی تا آن موقع نمی توانم بشینم و کاری نکنم. پس به امید حق ...

/ 0 نظر / 87 بازدید